محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

709

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو ذويب و مادر رضاعى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم مىگفت كه از ديار خويش در آمده بود و شوهرش نيز همراه وى بود و يك پسر شيرى داشت با گروهى از زنان بنى سعد بن بكر آمده بودند كه كودكانى براى شير دادن بگيرند و اين به سالى خشك بود كه هيچ چيز نبود . گويد : خر مادهء سپيدى داشتيم و شترى داشتيم كه يك قطره شير نداشت و شبانگاه از گريهء كودكم كه گرسنه بود خواب نداشتيم كه پستان من شير نداشت و شتر نيز شير نداشت ولى اميد باران و گشايش داشتيم ، و با خر خويش در آمدم كه كاروان نياريست رفت از بس ضعيف و لاغر بود و مايهء محنت آنها شده بود و چون به مكه رسيديم در جستجوى كودكان شيرخواره بوديم ، پيمبر خدا را به همه زنان عرضه كرده بودند اما كس نگرفته بود كه گفته بودند وى پدر ندارد ، و ما از پدر كودكان اميد نكويى داشتيم و مىگفتيم مادر و جد او چه كارى خواهند ساخت ، بدين جهت او را خويش نداشتيم ، و همه زنانى كه با من آمده بودند كودكى بگرفتند بجز من و چون خواستيم باز گرديم به شوهرم گفتم : « خوش نباشد كه من با يارانم باز گردم و كودكى نگرفته باشم به خدا مىروم و اين يتيم را مىگيرم . » شوهرم گفت : « بگير شايد خدا به وسيلهء او ما را بركت دهد . » گويد : و برفتم و وى را بگرفتم از آن رو كه كودك ديگر نيافته بودم و چون او را بگرفتم و بجاى خويش بازگشتم و او را در بغل گرفتم پستانم پر شير شد كه او بخورد تا سير شد برادرش نيز بخورد تا سير شد و بخفتند و او پيش از آن خواب نداشت و شوهرم شتر را بديد كه شير آورده بود و از آن بدوشيد و بنوشيد و من نيز بنوشيدم و هر دو سير شديم و شبمان خوش شد . گويد : و صبحگاهان شوهرم به من گفت : « حليمه مىدانى كه كودك مباركى گرفته اى . » گفتم : « اميدوارم چنين باشد . »